تبليغاتX
دراین قطعه از بهشت
اسمال طلا

صدای ناقوس- یک بار- ساعت یک و پانزده دقیقه ی بامداد

کبوترها روی سقاخانه خوابیده اند...

******

پیرمرد- با محاسنی سفید و بلند و قبایی بر دوش و عرق چینی بر سر و شال سبزی بر گردن- از ورودی صحن آرام وارد صحن می شود، لحظه­ای می ایستد، نگاهی عمیق به گنبد می اندازد، دست راستش را روی سینه­اش می گذارد وسرش را به سمت گنبد خم می کند، سپس آرام به حرکتش به سوی سقاخانه ادامه می دهد...

حرم حضرت رضا(ع) - صحن اسمال طلا

******

جوان به دوستش: یه جور بگیر که ایوون طلا هم بیافته.

دوستش: یکم بیا این ور تر، خوب، خوبه، آماده ای؟ 1...2...3... چیکــــــــــ !

جوان: دستت درد نکنه، بذار ببینم چه طور شد...

 ******

(صدای گریه)

یا امام رضا شفا بده آقا جان، همه جوابش کردن. آوردمش پای پنجره فولادت تا یه نگا بهش بکنی. اگه توام جوابش کنی دیگه جایی ندارم ببرمش. (صدای گریه بیشتر) آقاجان من پای پسرمو از تو می خوام، من با ویلچر آوردمش اینجا با پای خودش می برمش. یا امام رضــــــــا...

******

حاج خانم: بیا حاج خانم رسیدیم، اینجا قبر آقای نخودکیه، می گن حاجت میده، بشین یه فاتحه بخونیم.

حاج خانم دیگر: دستت درد نکنه حاج خانم. بسم الله الرحمن الرحیم...

******

حاج آقا: ماشالله هزار ماشالله امسال خیلی شلوغه ها، هیچ وقت این وقتِ سال مشهد رو انقد شلوغ ندیده بودم.

حاج آقای دیگر: آره حاج آقا. قربون امام رضا برم، خیلی کریمه، آقا همیشه سرش شلوغه...

******

(صدای خنده)

پسرک: بدو بیا دنبالم، اگه میتونی من و بگیر، هر کی زودتر برسه به سقاخونه، بدوووو...

دخترک: صب کـــن! نفسم بند اومد، وایســــــا... بیا بریم پیش مامانینا. صب کـــــن...

******

مادر: پسرم، مادر! تا من نماز می خونم حواست به آبجی کوچولوت باشه چادرش یه هوا براش بلنده، یهو زیر پاش گیر نکنه بخوره زمین.

پسر: مامان نگا کن چطوری میددوئه. آبجی کوچولو بیا اینجا، چه جوری می خنده ببین مامان...

(صدای خنده)

******

(صدای خنده)

مرد(همراه با همسرش و فرزندی که در آغوش داشت): پسرم بگو امام رضا.

پسر کوچولو: اِمــــــآ.... یّضــــا.

همسر: قربونت برم، بزرگ شده عزیزکم...

(صدای خنده)

******

پیرمرد پس از آنکه جرعه ای آب نوشید به خروجی صحن می رسد. ناگهان آرام می چرخد، دوباره به گنبد نگاه می کند، با همان نگاه عمیق، دست راستش را روی قلبش می گذارد، سرش را خم می کند و می گوید: السلام علیک یا امام رئوف و رحمه الله و برکاته...

******

صدای ناقوس- دو بار- ساعت یک وسی دقیقه ی بامداد

کبوترهای روی سقاخانه هنوز خوابیده اند...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت1:27توسط وبلاگ لاهوتیان |
راستش را به ما نگفتند؛
 



راستش را به ما نگفتند؛ یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند تو که بیایی خون به پا می کنی، جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند .
ما از همان کودکی، تو را دوست می داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما...اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان، وقتی که تو بیایی .
همه، پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطفه تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.
آری، برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند، باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین، ممکن نیست.
آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.
آری، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند، هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد.
و اینها همه، همان معجزه ای است که تنها از دست تو برمی آید و تنها با دست تو محقق می شود.
اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی؟!
آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.
کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است، چگونه ساحلی است!
کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی :
«پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.»(1)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
«دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بندگی را از گردن خلایق برمی دارد.»(2)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
«ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین، گیاهان خود را می رویاند... و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند و می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می فرستد.»(3)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
«همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش؛ و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان می گستری و خفته ای رابیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزی.»(4)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
«رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن پیش از این، نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هرکه نزد تو بیاید فوق تصورش، دریافت می کند.»(5)
به مانگفتند که وقتی تو بیایی :
«اموال را چون سیل، جاری می کنی، و بخشش های کلان خویش را هرگز شماره نمی کنی.»(6)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
«هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هرکه عرضه می کنند، می گوید: بی نیازم.»(7)
ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.
که عشق تو با سرشت ها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

سید مهدی شجاعی
منبع: مجله موعود، شماره 28

پی نوشت ها :
1ـ پیامبر اکرم(ص) ینابیع الموده ج2 ص136
2ـ پیامبر اکرم(ص) بحارالانوار ج51 ص 75
3ـ پیامبر اکرم(ص) بحارالانوار ج51 ص 104
4ـ پیامبر اکرم(ص) منتخب الاثر ص 478
5 ـ پیامبر اکرم(ص) البیان ص 173
6 ـ پیامبر اکرم(ص) صحیح مسلم ج8 ص185
7ـ پیامبر اکرم(ص) مسند احمد ج2 ص530

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت20:47توسط وبلاگ لاهوتیان |

زائري باراني ام ، آقا به دادم مي رسي؟

بي پناهم خسته ام، تنها، به دادم مي رسي؟

گر چه آهو نيستم اما پر از دلتنگي ام

ضامن چشمان آهوها، به دادم مي رسي؟

از کبوترها که مي پرسم نشانم مي دهند

گنبد و گلدسته هايت را، به دادم مي رسي؟

ماهي افتاده بر خاکم لبالب تشنگي

پهنه آبي ترين دريا، به دادم مي رسي؟

ماه نوراني شب هاي سياه عمر من

ماه من ، اي ماه من، آيا به دادم مي رسي؟

من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمين دردانه زهرا، به دادم مي رسي؟

باز هم مشهد ، مسافرها، هياهوي حرم

يک نفر فرياد زد: آقا به دادم مي رسي؟

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت16:52توسط وبلاگ لاهوتیان |
عکسی از بهشت
                                          

با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم
تا محضر زلالترین کوثر آمدم
قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم
اما به شوق دیدن تو با سر آمدم
گفتند زائر حرمت زائر خداست
مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم
اینک مدینه النبی ام مشهد الرضاست
با نام تو به محضر پیغمبر آمدم
از حس و حال روشن معراج پُر شدم
وقتی به خاکبوسی «بالاسر» آمدم
حسی کبوترانه گرفته ست جان من
«پایین پای» تو شده هفت آسمان من

در این حریم قدسی سر تا سر آینه
روشن شده به نور تو چشمم هر آینه
گرد و غبار صحن تو را می خرد به جان
همواره بوده است بر این باور آینه
پر می کشد از این همه قلب شکسته آه
سر می زند از این همه چشم تر آینه
عکس ضریح توست که در قاب چشم هاست
یا عکسی از بهشت نشسته بر آینه
گم کرده دارم، آمده ام با نگاه تو
پیدا کنم تمام خودم را در آینه
لبریز روشنی است تمام رواقها
آیینگی ست جان کلام رواقها

شب های گریه تا به سحر حرف می زنم
با واژه واژه خون جگر حرف می زنم
شمعم که گریه میکنم و گریه می کنم
با قطره قطره آتش تر حرف می زنم
روح لطیف تو شده سنگ صبور من
گویی که با نسیم سحر حرف می زنم
گاهی کنار پنجره های ضریح تو
گاهی در آستانه ی در حرف می زنم
شبهای بارگاه تو را درک کرده ام
از «لیله الرغائب» اگر حرف می زنم
بر لب رسیده از قفس سینه آه من
حرف دل است روی زبان نگاه من

روی تو را ستاره ی اشراق خوانده اند
خوی تو را «مکارم الاخلاق» خوانده اند
دست تورا که خالق لطف و کرامت است
روزی رسان انفس و آفاق خوانده اند
باران مهربانی بی وقفه ی تو را
شان نزول سوره ی انفاق خوانده اند
در مذهب نگاه تو غم حرف اول است
چشم تو را پیمبر عشاق خوانده اند
هفت آسمان و رحمت «شمس الشموسی» ات
ذرات خاک و لطف «انیس النفوسی» ات

سيدمحمد جواد شرافت

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت22:39توسط وبلاگ لاهوتیان |
صدايم کن .....
                                

گر فته ام به سر دست خویشتن جان را       نشان دهید به من جاده ی خراسان را

صدایم کن که باران بال هایم را شکسته و در به در دنبال گنبد طلایی ات گشته ام

 تا اینجا !  عابری غریبم که از بی سرانجامی خویش می ایم ....

اهو بره دل ما از یتیمی و اسیری ناله هایش را برایت پست میکند از اینجا تا مشهد

من از زندان شکار گاه غریب مینویسم ایا میشود صدایم کنی ؟

شاعر خانه زاد سخاوت رضایم واژه واژه از هوای زیارت میسوزم ...

ما کجا وبارگاه حضرت عشق !

سیر نمی شود دیده عاشقم هر سال و هرماه که سهل است اگر تمام عمر م به همجواری تو بگذرد !

تشنه وصالم ! ای ضامن در دام افتادگان ! به دستان مشکل گشای  تو محتاجم !

رها کن مرا رها کن مرا !

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت14:14توسط وبلاگ لاهوتیان |